خرید بک لینک
شیرین زبون شده این پسر دو سال و چهار ماهه ی ما. طوری که یه حرفایی می زنه که پخخخخ یهو خنده مون می گیره چون اصلا انتظار شنیدنشو نداریم.هی به خودش می گه آفرین! هر کاری می کنه می گه آاااافرین!شیشه رو ازش گرفتم ولی لیوان شیرش مثل شیشه دهنه سیلیکونی داره. ولی تو تختش میشینه و می خوره چون اگه بخوابه می ریزه شیر. میشینه و

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:44

دیروز روز جالبی بود.. کارن و بردیم شهربازی الماس هروی..اولش مثل همیشه مات و مبهوت و بی تفاوت بود یک کم بازی کرد رفتیم رستورانش غذا خوردیم. واسه کارن یه مرغ سوخاری سه تیکه گرفتیم با کلی سیب زمینی واسه خودمونم پیتزا. ماشالله بیشتر غذاشو خورد به اضافه ی یه برش از پیتزا بت اضافه ی دوغ.. سعی کردم به ضرر اون پیتزاعه فکر ن

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:44

من-بابا می خواد غذا بخوره
کارن-میشه من بخورم؟
-میشه شما کشک بادمجون بخوری؟
-میشه من پلو بخورم؟

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:44

اصلا کلا از وقتی لپ تاپ و گذاشتم کنار و با گوشی تو نت می نویسم و بعد به سختی کپی پیست می کنم تو وبلاگ، نوشتن برام سخت شده. ولی هنوز یه حسی بهم میگه باید بنویسم وگرنه پشیمون میشم. یادش بهیر اولین خونه مون، چند ماه بعد از عروسیمون که شروع به وبلاگ نویسی کردم... 6 ساااااال می گذره باورم نمیشه. صبحا مه همسر می رفت سر کا

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:44

گفتم جا پارک پیدا کردی؟ ماشین و کجا گذاشتی؟
گفت تو امیری گذاشتم.
کارن بعد از چند دیقه که حرف عوض شده بود گفت بریم ماشین بابا ببینیم. من ماشین بابا می خوام.
گفتیم ماشین بابا تو خیابونه، دوره، از اینجا دیده نمیشه.
گفت ماشین بابا امیریه؟!!!

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:44

یه اتفاق جالب افتاد الان...همسر داشت تلفنی با مامانش صحبت می کرد و منم مشغول بودم و وقت نداشتم کارن و ببرم بخوابونم. دیدم واسه خودش هی میره میاد... رفت رو تختش پتوشم کشید و داد زد من گولک(پستونک) می خوام. گفتم باشه براش بردم.. بعد گفت من آب موخام(می خوام).. براش بردم... بعد گفت من جیش دارم(کردم).. عوضش کردم.. تمام ا

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:44

خب امروز اخر شهریوره..بعد از سه روز تعطیلات تاسوعا و عاشورا و جمعه، امروز زندگی برگشته به روال. برای مایی که مسافرت نمیریم تموم شدن تعطیلات لذتبخشه. دیشب مهمون داشتیم.. داییم و خانومش و برادرم. دیشب ساعتارو عقب کشیدن. شب دیر خوابیدیم ولی صبح بموقع تونستیم کارن و بفرستیم مهد. منتظر بودیم تعطیلات تموم شه و مهد بفرستیم

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:44

مداد نوکی رو ورداشته بود و تو دهنش می کرد. گفتم کارن تو دهنت نکنیا گفت باشه مامان قول میدم مامان! این اولین بار بود که قول میداد...
بجای اینکه بعدازظهر بخوابه منو مجبور کرده بود بذارمش رو کابینت که تو کابینتا رو فضولی کنه و منم خوابم میومد و حال نداشتم. در حالیکه داشت بلند میشد که در کابینت بالایی رو باز کنه لبخند زد و گفت مامان بخند! که یعنی خوشحال باشم و کاری به کارش نداشته باشم!

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:44

نمی خوام یادم بره.. نمی خوام هیچوقت یادم برهتو یه اتاقی یهم گان دادن که بپوشم و یه پلاستیک که طلاهامو توش بندازم. نمی پوشیدم.. باور نمی کردم که باید حاملگی رو تمومش کنم. من نمی خواستم به این زودی تمومش کنم. گریه می کردم و هنسر اومد و بغلش کردم و تو بغلش گریه کردم. گریه نمی کرد ولی ناراحت بود و سعی می کرد خودشو خوب ن

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:44

باز پناه اوردم به نوشتن که اگه ننویسم می ترکم.. هیچ کاری نمی تونم بکنم با کارن.. هیچ کاری... عملا هییییچ کاری...این به معنی ناشکری نیست.. چه میدونم... اسمش هر چی می خواد باشه.. خدا حفظش کنه و سلامت نگهش داره.. ولی من هییییچ کاری نمی تونم بکنم.. از اینکه در انجام ساده ترین کارهام ناتوانم عصبانیم.. عصبانیم و بشدت عصبا

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:44

صفحه بندی